Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود ..

  تمام شد ..!

     امروز با تو بودن ..


       یا نبودن فرقی ندارد...

          سیگار باشد یک خیابان و برگهای زرد پاییزی...

             من میروم تا دود کنم هستی ام را ..

+نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392ساعت14:01توسط sodagar64 | |

بد باختن یعنی!

ی عمر تلاش کنی شاه بشی

امابعد بفهمی بی بی دلت عاشق سربازه......


+نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392ساعت13:54توسط sodagar64 | |

عــــــزیـــــزم ..!

وقــــــــتی گنـــــــــد زدى به زنـــــدگــــی طــــــرف ..،

حداقــــــل وقـــــت رفــــــتن ، دهــــنتو بــــــــبند ..،

نگــــــو قسمــــــت نشــــــــــــــــد ..!!

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت23:25توسط sodagar64 | |

نا قابل است...

بغضهایـــــــــــــــــم را برات هدیه کرده ام...

نمبـدانـم چقدر برایت ارزش دارد...

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت23:17توسط sodagar64 | |

تمام حجم خیالم از تو لبریز است

دنیای خیالم کوچک نیست ، تو بی نهایت عزیزی . . .

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت23:04توسط sodagar64 | |

وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ...

دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ...

چون به قلب همدیگه زخم زدن ...

نمیتونن دشمن همدیگه باشن ...

چون زمانی عاشق بودن ...

تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن ...

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت22:57توسط sodagar64 | |

بغض گلویم را میفشارد و من از همه ی دوستانم دور مانده ام
من دور مانده ام یا آنها از من دور شده اند
در این دنیا همیشه تنها بوده ام
دیگر کسی پیدا نمیشود که با منـــــــ گریه کند
که برای منــــــ گریه کند
حتی کسی حاضر نیست با من بخندد
من در گوشه ای از این دنیا
تنها مانده ام
 

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت22:48توسط sodagar64 | |

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

  هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

    روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

     گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

     بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

   دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

   خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

     سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

      دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

     ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

  عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت11:23توسط sodagar64 | |

کبریتــــــ بکـــــش

تــــــــا ستاره‌ای بـــ ه شبـــــــ اضافـــ ه کنیــــم

و خـــــــیره شو

بــــــــ ه مردمان تنهایــــــــــی کــــــ  ه در آسمـــــان

سیگــــــار می‌ کشنـــــــد . . .


+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت11:01توسط sodagar64 | |

ای کاش گذر زمان در دستم بود ،
تا لحظه های با تــو بودن را آنقدر طولانـــی میکردم که
برای بـی تو بودن وقتی نمی ماند . . . !

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392ساعت10:32توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...89101112...103صفحه بعد