|
چه شیرین است چشمهایت که در هر لحظه می خندد گهی بر شادمانیها گهی بر غصه می خندد شبیه شاپرکهایی به دور شمع میگردی از این سوز و از این چرخش به تو پروانه می خندد من از این نا مرادیها نرنجم تا تو را دارم به تو آنقدر محتاجم که هر بیچاره می خندد اسیر عشق گشتم من رهایی را نمی خواهم به این حبس آنقدر نازم که هر آزاده می خندد نثار خاک کوی تو کنم هر لحظه جانم را برای جان فشانی ها به من هر مرده می خندد من از عشق آنقذر مستم که لب بر جام می بستم به من ساقی از این مستی دوصد مستانه می خندد به دست خویش می آرم برون از سینه قلبم را به تو تقدیم میدارم که بر من خنده می خندد رکوعم را سجودم را قنوتم را تو میبینم شوم کافر از این پس من به من ابلیس می خندد الهی شکر میگویم که بر من دلبری دادی ولی دانم الهم نیز بر این شکرانه می خندد یکی یکدانه ای در دل تو را در سینه میکارم از این کشت و از این محصول به من هر دانه می خندد تویی در شعر من معنا تویی در بیت من خوانا چنان وصفت کنم در شعر که هر خواننده می خندد وصالت گر به دست آرم به بخت خویش میخندم بخندد گر به من عالم خودم بر خنده میخندم |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARSpecificCategories
شعرهای آذری |