|
کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.» پیرمرد گفت: «من هم همینطور.» کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.» پیرمرد خندید و گفت: «من هم همین طور.» کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.» پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.» «اما بدتر از همه این است که…» کودک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.» بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد. پیرمرد با بغض گفت: «می فهمم چه حسی داری ، می فهمم.» |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARSpecificCategories
شعرهای آذری |