|
پشت “قلبم” شهریست که یک “عشق” در آن جا دارد. هرکجا هست ، به هر فکر ، به هر حال و به هر کار “عزیز است” خدایا تو نگه دارش باش.
+نوشته شده در سهشنبه 01 اسفند 1391ساعت01:26توسط sodagar64 |
|
براتون پیش اومده وقتی پای تلفن باید خداحافظی کنید اما هنوز دلتون می خواد صداشو بشنوید یهو میگید : راستی؟! میگه : جانم…؟! آروم میگی : دوســـتـــت دارم…. آخ …. که این چند ثانیه آخر چقدر می چســـــبـــه !
+نوشته شده در سهشنبه 01 اسفند 1391ساعت01:24توسط sodagar64 |
|
بـــاز لـــبـــهـــای عـــطــش کــردهٔ مــن لــــب ســـوزان تـــو را مـــی جـــویـــد مــی تــپــد قــلــبــم و بــا هــر تـپـشـی قـــصـــهٔ عـــشـــق تــو را مــی گــویــد بـــخـــت اگـــر از تـــو جــدایــم کــرده مــی گـشـایـم گـره از بـخـت ، چـه بـاک تــرســم ایــن عــشـق سـرانـجـام مـرا بـــکـــشـــد تــا بــه ســراپــردهٔ خــاک
+نوشته شده در سهشنبه 01 اسفند 1391ساعت01:18توسط sodagar64 |
|
بعضی وقت ها میگی باشه نه برای اینکه باور کردی نه ! برای اینکه خسته شدی
+نوشته شده در سهشنبه 01 اسفند 1391ساعت01:11توسط sodagar64 |
|
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟ یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟! عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟ پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!! از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!
+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1391ساعت21:00توسط sodagar64 |
|
مدتها ... کمي آنطرف تر حوالي جاده هاي انتظار چشم به راهت بودم ... نميدانم راهت طولاني بود يا صبرم اندک که کم آوردم
+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1391ساعت20:44توسط sodagar64 |
|
یاد دارم در غروبي سرد سرد بوی نان تازه هوش از ما ربود
+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1391ساعت20:22توسط sodagar64 |
|
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1391ساعت20:13توسط sodagar64 |
|
حرف من جا مانده پس چنین میگویم: اهل شعرم اهل تنهایی و درد پیشه ام فریاد است!! کاسبم..... کاسب دل صادراتم شادی،وارداتم غم و درد دوستانی دارم،سردتر از سردی برف گاه گاهی یخشان میشکند گاه گاهی دلشان میسوزد، ولی از روی ترحم!! سرزمینی دارم مردمانش همه دوست، ولی از روی ریا خنده ام میگیرد
+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن 1391ساعت20:08توسط sodagar64 |
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARSpecificCategories
شعرهای آذری |