|
اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی دلتنگتر میشم ولی نشنیده میگیری منو با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت داشتن تو کوتاه بود .. اما همونم کم نبود حقیقت و میدونی و ازم دفاع نمیکنی مردم تو رو از چشم من امشب تماشا میکنن کاش اتفاقی رد بشی از کوچههای دلخوری هر بار با شنیدن صدای تو آروم شدم
+نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1391ساعت21:07توسط sodagar64 |
|
شبا وقتی که بیداری .. خدا هم با تو بیداره تا وقتی که نخوابی تو .. ازت چش ور نمیداره خدا میبینه حالت رو .. خدا میدونه حست رو خدا میدونه تو قلبت .. چه اندازه تو غم داری خدا نزدیک قلب توست .. با یک آغوش وا کرده خدا رو میشه حسش کرد .. توی هر حالی که باشی
+نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1391ساعت21:04توسط sodagar64 |
|
توراگم کرده ام امروز وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سردوسنگین اند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگین اند... چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد... پرازدلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در یک لحظه می میرم...
+نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1391ساعت20:38توسط sodagar64 |
|
«خدایا، به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!» "دکتر علی شریعتی"
+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت19:10توسط sodagar64 |
|
آهای تو که فکر می کنی خیلی دلم تنگه برات آهای تو که به من می گی به پام بسوز باهام بساز حالا اگه میخوای بری...راه بازه و جاده دراز نفرین کنی یا نکنی فرقی واسش نداره هر کی که یار اون بشه میره تنهاش میذاره برو که فکر رفتنت آتیش به جونم میزنه غم از تو باوفاتره هرشب به من سر میزنه یادته وقت رفتنت واسم پیغوم گذاشتی گفتی کنار من بودی اما دوسم نداشتی منتظرم اون روز بیاد که دستمو بگیری توی چشام نگاه کنی جون بکنی بمیری
+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت19:05توسط sodagar64 |
|
زندگی یک بازی دردآور است زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم و اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غمها خوش است با همین بیش و همین کمها خوش است باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت18:56توسط sodagar64 |
|
مگذار گذشت در دلت گم بشود مجذوب طلسم سیب و گندم بشود مگذار که زندگی به این شیرینی قربانی یک سوء تفاهم بشود
+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت18:49توسط sodagar64 |
|
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت18:44توسط sodagar64 |
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را.........
+نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت18:33توسط sodagar64 |
|
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندانم که دیده برگشودم به کنج تنگنا من نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من! نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ ستارهها نهفتم در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARSpecificCategories
شعرهای آذری |