|
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟ تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود
+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت02:07توسط sodagar64 |
|
روزی می رسد ... که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد... برای نگاه کردنم خندیدنم , اذیت کردنم ... برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی ... روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود.. من می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد!
+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت01:54توسط sodagar64 |
|
ازکودک فال فروشی پرسیدم: چه میکنی؟ گفت:ازحماقت انسانها تکه نانی در می آورم اینها از منی که در امروز خودم مانده ام
+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت01:42توسط sodagar64 |
|
مترسک را دار زدند
+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت01:36توسط sodagar64 |
|
تو ای گل خیال من
امید من.... تو ای نشسته در دلم چو آرزو برای من بگو بگو قسم بخور به ماه و مهر به لاله ها به باده ها به اشکها و آه ها به نغمه ها ترانه ها به آنکه دوست داریش بگو بمن که ترک من نمیکنی بگو که این دل مرا دل به خون کشیده ی مرا دل وفا ندیده مرا اسیر غم نمی کنی بگو بمن مرا رها نمیکنی بگو کبوتر دلم مرا ز جفت خود جدا نمیکنی ز عشق و دام مهر خود
+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت01:32توسط sodagar64 |
|
+نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1391ساعت23:42توسط sodagar64 |
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1391ساعت23:36توسط sodagar64 |
|
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
+نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1391ساعت23:25توسط sodagar64 |
|
مي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
+نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1391ساعت23:22توسط sodagar64 |
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARLinks
بهترین سرویس ساخت وب سایت رایگان SpecificLinkDump
ساخت وب سایت رایگان Categories
شعرهای آذری |