Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

 قلبم امشب
از دردِ غمي
به خودش مي پيچد
من به دنبال کلامي درذهن
که بگويم 
چيست اين غم
و نمي يابم کلامي.......

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت14:10توسط sodagar64 | |

♥چقــــــــــــدر غمـــــــــــ انگیـــــــــــــــــــــــــز است...
        ♥هر چه بــــــــــــــا هم تـــــــــــــر ...
                ♥تنهاتــــــــــــــــــــر...
                       ♥بود و نبــــــــــــــــــــــــودی نداشتی و نداریـــــــــــــــــــــ...


+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت13:42توسط sodagar64 | |

 ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت،اما آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت13:28توسط sodagar64 | |

 چند روزی است که خاکستری ام

در شبستان غزل بستری ام

طبعم آبستن شعری ست شگفت

در تب لحظه ی بار آوری اممثل اینست که دارد کم کم

می دهد گل ،تب نیلوفری ام

بعد از این صاحب تورات و زبور

یا سلیمانی از انگشتری ام

گرچه یک وسوسه شیطانی

می زند طعنه به پیغمبری ام

در خودم نیستم انگار ای عشق

لحظه ای دیو و زمانی پری ام

نه ،چنین نیست!هوایی شده ام

شاعرم ،شاعر لفظ دری ام

ذره ای عشق و صمیمیت را

بفروشند اگر،مشتری ام

باز ای عشق اهورایی من

به کجا می کشی و می بری ام؟

خواب رنگین تو را خواهم دید ؟

آه از این همه خوش باوریم

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت13:23توسط sodagar64 | |

  عشق تو شوخی زیبایی بود که خدا با قلب من کرد!

زیبا بود اما شوخی بود!

حالا.....تو بی تقصیری!

خدای تو هم بی تقصیر است!

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم...

تمام این تنهایی تاوان جدی گرفتن آن شوخی است...


+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت13:16توسط sodagar64 | |

 آن کس که تورا شناخت ،من بودم

در کوره ی تب گداخت من بودم

پروانه ی عاشقی که بی پروا

تا مرکز شعله تاخت ،من بودم

مردی که نشست با شکیبایی

از سنگ،الهه ساخت،من بودم

آن کس که تمام هستی خود را

در بازی عشق باخت ،من بودم

تو در طلب بهار و فصلی نو

تکراری و یکنواخت من بودم

تو راز مگوی یک معمایی

آن کس که تورا شناخت من بودم

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت13:13توسط sodagar64 | |

  خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند

به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت13:01توسط sodagar64 | |

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

 چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها...

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...

بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت12:55توسط sodagar64 | |

 خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من

من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز

تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس

در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی

من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت12:41توسط sodagar64 | |

 به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

+نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن 1391ساعت02:13توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...7172737475...103صفحه بعد