Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

 تقصير ما نيست كه بر روي حرف هايمان نمي مانيم

ما بر روي زميني زندگي ميكنيم كه هر روز خودش را دور مي زند

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391ساعت23:23توسط sodagar64 | |

  او هم آدم است

اگـــــــر دوستت دارم هـــایت را نشنیـــــده گرفت

غصه نخــــور

اگــــر رفت گریـــــــه نکن

یک روز چشمــــهآی یکــــ نفر عــــاشقش میکند

یک روز معنی کم محلی را می فهمد

یک روز شکستـن را درک میکند

آن روز می فــــــهمد آه هـایی که کشیدی

از تـــــه ِ تـــــهِ قلبت بوده!

می فهــــمد شکـــــستـن یک آدم تــــاوان سنگینی دارد...

 

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:46توسط sodagar64 | |

  آدم ها لالت می کنند…

بعد هی می پرسند…

چرا حرف نمی زنی؟؟!

این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست…


+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:41توسط sodagar64 | |

 چه دنیای عجیبی است

همه میگویند،حرف دلت را بزن

اما هر وقت حرف دلم را زدم ، دل همه را زدم !

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:38توسط sodagar64 | |

  در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ‚ کجا؟؟؟؟

ندیده ای مرا؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:32توسط sodagar64 | |

 راستی

 دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته ام...

 حال من خوب است...

خوب خوب...

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:25توسط sodagar64 | |

  من اگه خدا بودم...

 یه بار دیگه تموم بنده هام رو میشمردم...

 ببینم که یه وقت یکیشون تنها نمونده باشه...

 و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:20توسط sodagar64 | |

  كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

 

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:12توسط sodagar64 | |

 دلــم بـاران مـــی خواهد ،

بارانـــی آرام امــا طـولانـــی ، 

تــا دسـت در دسـت قـــطره هایــش و پـا بـه پـایِ نمناکــی اش ،

تمــام کوچــه بــاغ هـا را بــا پاهایـــی برهنــه قــدم زنــم ،

مــن بـــغض کنــم ، 

آســـمان بـــبارد ، 

آســـمان بـــغض کنــد ، 

مـــن اشــک ریــزم ، 

آنـــگاه هــر دو آرام شویــــم .

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:07توسط sodagar64 | |

 

مي توان در قاب خيس پنجره

چك چك آواز باران را شنيد

مي توان دلتنگي يك ابر را

در بلور قطره ها بر شيشه ديد

مي توان لبريز شد از قطره ها

مهربان و بي ريا و ساده بود

مي توان با واژه هاي تازه تر

مثل ابري شعر باران را سرود

مي توان در زير باران گام زد

لحظه هاي تازه اي آغاز كرد

پاك شد در چشمه هاي آسمان

زير باران تا خدا پرواز كرد.

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:03توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...7677787980...103صفحه بعد