Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

 تنهایی، زنبور نیست که آدم را نیش بزند و برود،

 

تنهایی مثل موریانه است که برای نابود کردن خلق شده است.

این ذات موریانه است که تا نابودی کامل، پا فشاری کند.

همه چیز بدون درد،

در سکوت مطلقٍ،

با ظاهری شیک، خورده می شود

و یک روز به ناگاه و در ناباوری محض،

فرو می ریزد و تمام می شود...

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت23:00توسط sodagar64 | |

  آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند.


+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:46توسط sodagar64 | |

 می دانی؟

یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:41توسط sodagar64 | |

  تنهایی ام را با کســی شریک نیست

مطمــــئن باش

دست احتــــیاج به سمت تــــو که هیـــچ

به سمت خودم هم دراز نخواهم کرد…

شایـــد کــه تنهایی هایم

 

از تنهایی دق کنــــد

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:36توسط sodagar64 | |

 کاش...!

 

باز معلمی بود و انشایی میخواست...!

روزگار خود را چگونه میگذرانید...!

 

تا چند خط برایش دردودل کنم...!!!

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:33توسط sodagar64 | |

 

نام بي نشان تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است
هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم
برگ برگ زندگي ام سوخت!
از ديروزها به دنبالت دويدم 
به اميد ديدارت به امروز رسيدم
ولي افسوس...!
افسوس که تو به فرداها سفر کردي!

 

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:24توسط sodagar64 | |

 سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم هارا کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:16توسط sodagar64 | |

 ای کاش گذر زمان در دستم بود

تا لحظه های با تــو بودن را آنقدر طولانـــی میکردم که

برای بـی تو بودن وقتی نمی ماند . . . !

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:11توسط sodagar64 | |

 یادش بخیر کودکی!

قهر میکردیم تا قیامت ...... و لحظه ای بعد قیامت می شد...

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت19:07توسط sodagar64 | |

  صدایش به آنجا هم رسیده ؟

صدای تبری ست !... شبیه به ضربان قلبم 

بی وقفه می کوبید ... 

به دنبال فرهاد کوهکن نگرد ؛ این منم ... 

اینبار وحید توست

به جان دلش افتاده تا در بیاورد از بیخ و بن 

ریشه های این دلتنگی را ... 

بی وقفه بی تابی می کند دلم 

بی وقفه سراغ میگیرد این روزها 

و خطی می کشد قرمز ، بر پایان تاریخ های سیاه قلم 

عمق انتظار را می بینی ؟ 

امروز من محتاج صبری به وسعت صبر خدا هستم 

انتظار / دلتنگی که تمامی ندارد ... صبر می طلبد! 

دستهایم می خواهند کمکی کنند 

اثر ندارد ... افتاده به جان ساعت و دقیقه ها رو جلو می برد 

کی؟ 

کی فاصله ها را مچاله می کنی و می آیی برای همیشه ؟ 

خسته و کوفته است این جان 

 هیسسسسس !! 

 

دیگر صدای تبری نمی آید ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت17:49توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...7778798081...103صفحه بعد