Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

اگر کتاب زندگی
چاپ دوم داشت.....
هرگز نمی گذاشتم
انقدر غلط چاپی داشته باشد

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت19:15توسط sodagar64 | |

 پنهان کردن اشک پشت لبخند خیلی سخته  !!!

اینکه بغض داشته باشی

و این که خودت را در هجوم تنهایی سرپا نگه داری 

و دائم به خودت بگی قوی باش

 ولی می دونی که قوی نیستی

و دلت اونقدر گرفته و تو سینه سنگینی می کنه

که احساس خفگی بهت دست میده

 اونجاست که میخواهی با تمام وجودت 

 فریاد بزنی فریاد...!!!

 اما بغض راه فریاد تو بسته

و تو همچنان سکوت می کنی ،

   سكوت

   وسکوت

      وسکوت...


 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت19:07توسط sodagar64 | |

بگیر دستمو.

شیش نیومد ولی باز بگیر دستمو

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت19:00توسط sodagar64 | |

دلم

مثل دیواری می مونه
که هنوز ایستاده
با آجرهایی که
تک تکشون
شِکَستَن …

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:52توسط sodagar64 | |

چشم گذاشتم

و تو رفتی
اما تا همیشه شمردن
شرط بازی نبود …

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:47توسط sodagar64 | |

شب که مــــی خـــواهَم بخــــوابم..

بـا خودم اتمـــــــام حُجــَــت مــی کنم... 

که دیگــــــر نه اشکــی از چشمـانم فـــرو آیــد... 

و نه نگاه هـــــــایم خیس آب شونـــد... 

امـّـا صُبــح که بـــلنـــد مــی شوم... 

مــی بینم که بالِــشَم خیس خیس است !!!

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:39توسط sodagar64 | |

 گم شده ام

خودم را گم کرده ام

آهای "من " کجایی؟!


+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:36توسط sodagar64 | |

تاریکی این خانه

مرا میبیند
و من این خانه را
بی تو
همیشه تاریک میبینم …

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:33توسط sodagar64 | |

موی سپید
نمی پوشانمت
تا به بخت سیاهم
همه معتقد شوند …

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:28توسط sodagar64 | |

هنوز هم
مثل انشاهای دوران دبستان
با نتیجه گیری مشکل دارم …
“چرا رفتی ؟”
 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت18:25توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...8283848586...103صفحه بعد