Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف …
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد …
از این صدا متنفر بودم اما …
چشم هایم را میمالم …
new message …
تا لود شود آرزو می کنم … کاش تو باشی …
سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود !!!

+نوشته شده در سه‌شنبه 17 بهمن 1391ساعت23:37توسط sodagar64 | |

 اینجا در دنیای من گـــــــــــــــــرگ ها هم افسردگی مفـــــــرط گرفته اند....

 

دیگر گوسفند نمی درند...

به نـــی چوپان دل می سپارند و گــــــریه می کنند...

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت23:46توسط sodagar64 | |

 خداوندا پرسشی دارم...

رها کن آسمانــــــها را،

بیا اینجا قضاوت کن!

ببینم در زمین یک مرد پیدا میکنی یا نه؟

تو هم مثلِ همه امروز و فردا میکنی یا نه؟

بندگانت را ز ننگ آدم بودن و بیهوده فرسودن مبــــــرّا میکنی یا نه؟

برای آخرین پرسش...

قیامت را بگو مردانه برپــــــــا میکنی یا نه؟!!!

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت23:17توسط sodagar64 | |


قلب کال مـن

 

در فصل دست های تــو می رسـد

 

فصـلی برای تمـــــام رؤیــاها

 

دستــی برای تمـــام فصـــــل ها . . .

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت23:12توسط sodagar64 | |

 تا شــــما خـــــانه تان سمت شمــــــــــــــال دهِ ماست


                قبله ی دهکده مان سمتِ شمــــــــــــــــال است عزیز

پنجــــــــــره بین من و توست، مرا بوســــــــــــــــــــه بزن

                بوسه از آنطـــــــرف شیشـــــــــه حـــــــلال است عزیز!


+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت22:46توسط sodagar64 | |

اگر هُـــــــــرم نفسهــــــــایت

به داغــــســــــتان لبهــــــــایم

گل تبـــــخــــــال بنشــــاند؛

من این تبخــــال شـــــیرین را

که تنهــــــــا یادگار توست...

به دنیــــــایی نمـــــــی بخشم!

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت22:40توسط sodagar64 | |

 در عجــــبم

 

از سیب خوردنمان

که

از آن فقط "چوبش" باقی می ماند...

مگـــــــــر این همه چوب که خوردیم

از یک سیــــــــب ... شروع نشد؟!


+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت22:24توسط sodagar64 | |

این روزها،

 

دلم اصرار دارد

فریاد بزند

اما...

من جلوی دهانش را می گیرم،

وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!

این روزها من ...

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،

خط خطی نشود!

سکوتی می کنم به بلندی فریاد ...

فریادی که فقط و فقط خدا آگاه باشد

از راز دلم

از این روزهای تنهایی و دوری و ...!

حسرت ، که در این هجــــــــــوم تاریکی

صدای دل هم به جایی نمی رسد!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت22:10توسط sodagar64 | |

به خود احترام می گذارم...

 

یک چای داغ می ریزم،

داخل زیباترین بشقاب خانه یک دانه شیرینی می گذارم،

همراه یک آهنگ دلنشین به خود می گویم:

" بفـــــــــرمایید! چایتان سرد نشود! "

و از تمـــــــــــــــام تنهــــــــاییم لذت می برم!

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت22:06توسط sodagar64 | |

 
 
 
 
♦ ♥ ♣ ♠
بار آخر من ورق را با دلم بــُر می زنم!
بار دیگر حکم کن، اما نه بی دل!
با دلت، دل حکم کن!
"حکم دل"
هر که حکم دارد بیندازد وسط
تا دلهایمان را رو کنیم...
دل روی دل بیفتد، عشق حاکم می شود...
پس به حکم عشق بازی می کنیم،
این دل من...
رو کن حالا دلت را...!
دل نداری؟
بـُــر بزن اندیشه ات را...
"حکم لازم"
دل سپردن،
دل گرفتن،
هر دو "لازم"...
♦ ♥ ♣ ♠
 

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1391ساعت20:54توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...8485868788...103صفحه بعد