|
امشب یهو دلــــــــــــم کودتا کرد... تو رو می خواســـــــــــت.. آروم به دلـــــــــــم گفتم خــــــــــفه شو.... دوره دموکراسی گذشته.... می زنم لهـــــــــت میکنم!!!!!!!!
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت11:18توسط sodagar64 |
|
چیزی را گم کرده ام شاید هم کسی را... و یا... شاید خودم را... هر چه هست تو نیستی! تو تنها جزئی از زندگی منی که هیچ وقت گمش نمی کنم... آرامشم را گم کرده ام... سکوتم، و اعتمادم... حس با هم بودن را دیگر حس نمی کنم! اعتماد داشتن را نمی فهمم! آرامشم را نمی یابم... باید همین حوالی باشد آرامشم را می گویم! شاید من زیاد دنبالش نگشته ام! صندوقچه ی قدیمی مادر بزرگ را هم خوب زیر و رو کرده ام اما نیست! نه اینکه از اول نبوده ها! الان نیست... بودنش را خوب یادم هست! و حتی رفتنش را... شاید چون پشتش آب نریختم بازنگشته... آرامشم را می گویم! شاید چون قدرش را نمی دانستم نمی آید... چقدر جایش در زندگی ام خالیست... زیاد که می گردم، خودم را هم گم می کنم! کاش تو می آمدی از دور برای کمک! اینجا همه چیز بهم ریخته و من لابه لای همه ی گم شده هایم گم شده ام...!
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت11:13توسط sodagar64 |
|
خاطرات نه سر دارند و نه ته
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت11:08توسط sodagar64 |
|
زنـدگی زیباسـت بــه زیبایی چشمهای پــف کرده از گریــه های شبانــه... بــه زیبایی بغــض نفس گیـر روزانــه.... بــه زیبایی قلب تکه تکه شده از شکستنهای بیشمار.... بــه زیبایی نفسی کــه از تنگی بالا نمیایــد... بــه زیبایی تمام شدن تدریجی من.... آری زنـدگی زیباست.... و زیباتر خواهـد شد.... چـــرا زنـدگی مـن اینقدر زیباسـت؟؟؟؟؟
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت11:00توسط sodagar64 |
|
چقدر سخته کسی معنی نگاه خستت رو نفهمه... چقدر سخته به همه لبخند بزنی و توی دلت یه دنیا غم باشه... چقدر سخته دلت گرفته باشه و یه بغض تو گلوت داشته باشی، اما مجبور باشی بخندی... چقدر سخته دلتنگ باشی، اما مجبور باشی دلتنگیات رو سرکوب کنی واسه وجود نازنینش... چقدر سخته وقتی همه میخندن، ناگهان با یه جمله دلت بگیره و آروم آروم تو دلت اشک بریزی و بشکنی... چقدر سخته دلت هوای تنها نفست رو داشته باشه، اما این موقعیت لعنتی نزاره یه دل سیر درد و دل کنی باهاش... چقدر سخته موضوعی که دلت رو به آتیش میکشه رو بشنوی و مجبور بشی بالاجبار لبخند بزنی و بگی مهم نیست... چقدر سخته از بعضیا ناراحت باشی و دلت رنجیده باشه، ولی هیچی نگی و همه چیز رو بریزی تو خودت... چقدر سخته این همه آدم اطرافت باشن ولی دلت فقط و فقط عشقشو بخواد... چقدر سخته عاشق یکی باشی در حد مرگ، اما مجبور بشی دوریش رو تحمل کنی... چقدر سخته که میبینی بهت لبخند میزنن، اما مطمئنی که از تو بدشون میاد... چقدر سخته هزار تا حرف بشنوی و مجبور باشی نشنیده بگیری... چقدر سخته حرفای اطرافیانت که مثل نیش تو قلبت فرو میکنن بشنوی و دم نزنی... چقدر سخته تو جمع دوست و آشنا مجبوری غریب باشی... چقدر سخته به اندازه بزرگی خود خدا دلت بخواد فریاد بزنی، ولی هیچ جایی نباشه که بشه این کار رو کرد..
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت10:56توسط sodagar64 |
|
من به درک ! خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراریه درد کشیدن من ؟!
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت00:30توسط sodagar64 |
|
تنهــــایــی یعـــنی:
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت00:27توسط sodagar64 |
|
زنـدگــی انـگــار
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت00:23توسط sodagar64 |
|
ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﺩﺳﺘــﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ .
+نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن 1391ساعت00:16توسط sodagar64 |
|
دیدن عکست تمام سهم من است از “تو “ آن را هم جیره بندی کرده ام تا مبادا توقعش زیاد شود!! دل است . . . ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!!! |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARSpecificCategories
شعرهای آذری |