Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

هرکـس به طریقی دل ما میشکند ، بیگانه جدا ، دوست جدا میشکند

      بیگانه اگر میشکند حرفی نیست ، من در عجبم دوست چرا میشکند

+نوشته شده در دوشنبه 05 فروردین 1392ساعت18:38توسط sodagar64 | |

 می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شست و شویش دهم از رنگ گناه

شست و شویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه


می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد..می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاص

+نوشته شده در دوشنبه 05 فروردین 1392ساعت14:12توسط sodagar64 | |

امشب دلم گرفته است

می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم 

از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت به آسمان دلم آوردی

می خواهم گریه کنم اما نمی توانم ...


می خواهم تو را به یاد بیاورم ...

و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم

اما افسوس ... گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند ! ...

می خواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی رو

به یاد بیاورم ... اما افسوس ...

آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! ...

می خواهم اولین دقایق با تو بودن را

به یاد بیاورم ... اما افسوس ...


می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم

اما نه! دلم نمی آید .....

 

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت19:49توسط sodagar64 | |

 نزار اینجا من بمونم حیرون و خیلی پریشون


مهربون برگرد تو پیشم دلمو انقدر نسوزون


نگو که خبر نداری دارم از دوریت می میرم 

جای دستای قشنگت دستای غمو می گیرم

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت19:33توسط sodagar64 | |

به یاد تو نوشتم تو دفترای شعرم

به یاد اون گذشته به یاد سرنوشتم 

نوشته های غمگین برای تسکین دل

به یاد روزی که تو گذاشتی رفتی ای دل 

اگر تو این لحظه ها همدم من نموندی

مشکلی نیست عزیزم تو خاطرم تو موندی 

اگر گذاشتی رفتی یک دفعه و بی خبر

اما بدون عزیزم تو یادمی تا سحر 

نوشته ها م تو این جا کمکِ حال منن

نوشته هام همیشه هم رنگِ حزن و غمن 

هر روز با یک نوشته سعی می کنم تا بگم

چی کشیدم تو دنیا میونه این همه غم

با این نوشته ها من به یاد تو می مونم

می نویسم تا نگی به یاد تو نموندم 

نوشته های سنگین از جنس غصه و غم

می نویسم تا بشن واسه دلم یه هم دم 

هر چند نموندی پیشم اما واست می خونم

از تو می گم همیشه تو یادمی هنوزم 

هر چند از این جا رفتی اما کنارم هستی

فکر می کنم همیشه کنار من نشستی

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت19:26توسط sodagar64 | |

 درون کوچه‌ء قلبم چه غمگینانه می‌پیچد


  صدای تو که می‌گفتی به جز تو دل نمی‌بندم

     فریب وعده‌هایت را ندانستم ولی اکنون

       به یاد وعده‌های تو میان گریه می‌خندم 

       برو دیگر که دل از غم رها کردم

       خداحافظ که دیگر بر نمی‌گردم


        تو بودی آسمان من، غمت همسایه‌ی قلبم

      ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سرزد

    قسم بر سوز ناله‌هایم تو را دیگر نمی‌خواهم

   که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

   در آن غمگین غروب سرد، تو از شهرم سفر کردی

    نگاهم در افق‌ها ماند و من از افسوس می‌خواندم

       شیار گونه‌هایم را گل اشکم نوازش کرد

          و من از تو جدا ماندم

             ولی ای کاش می‌مردم


                برو دیگر که دل از غم رها کردم

                      خداحافظ که دیگر برنمی‌گردم

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت15:29توسط sodagar64 | |

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من می گفت

از عاشق ها سخن می گفت


از اشکی داغ و آتش زن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس 


همه از عشق گفتن ها تمام گریه کردنها

تظاهر بود

همه عاشق نوازی ها تمام صحنه سازی ها 

تظاهر بود


به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود


به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس

همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها

تظاهر بود


همه عاشق نوازیها تمام صحنه سازیها

تظاهر بود...

تظاهر بود...

تظاهر بود...


زندگی سراسربرایش تظاهر بود.

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت15:09توسط sodagar64 | |

قسم به آسمان شب ، ستاره های بیشمار

قسم به سادگی به عشق ، به شعله های بیقرار

قسم به تیزی نگاه ، به ناز و غمزه نگار

که بی حضور چشم او ، شود خزان همه بهار

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت15:02توسط sodagar64 | |

گر مانده بودی .. تو را تا به ارش خدا میرساندم

اگر مانده بودی .. تو را تا دل قصه ها میکشاندم

اگر با تو بودم .. به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی .. ز تو می نوشتم تو را می سرودم

 مانده بودی اگر نازنینم .. زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت .. با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته .. مانده بودی اگر , بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان .. مانده بودی اگر , همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی .. سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود .. مانده بودی اگر , می شنیدی

با تو و عشق تو زنده بودم .. بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی را با تو .. مانده بودی اگر !  می سرودم

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت14:55توسط sodagar64 | |

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگربار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفاداربمیرم

+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت14:44توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...2829303132...103صفحه بعد