|
کم طاقتی
+نوشته شده در پنجشنبه 08 فروردین 1392ساعت12:52توسط sodagar64 |
|
این روزها … یا به تو می اندیشم،
+نوشته شده در پنجشنبه 08 فروردین 1392ساعت12:44توسط sodagar64 |
|
یآ،هر از چند گاه !نیآ
+نوشته شده در پنجشنبه 08 فروردین 1392ساعت12:26توسط sodagar64 |
|
آدمـــ هآ هـَــرگِـز کســانے رآ کـهــ دوسـتـــــ دارَنــــد فـَراموشـــــ نِمے کُنـــَــــند فقـَـــــط عـــآدتــــــ مے کُـــــنـَـند کـهـــ دیـــــگـَـر کِــــــنارشــــآטּ نَــباشـــَــند! بَرگرﬤ פּ نِگاه ڪُטּ اَز مَـטּ چـﮧ ساפֿـتـﮧ اےْ! פּیرانـﮧ اےْ اَز پوسْـﭞ פּ استـפֿـפּاטּ ... פּ مُشتے شِعـر عاشِقانـﮧ... ایْـטּ عاقِبـﭞ ڪسے سـﭞ ڪه چشماטּِ פֿـیس ِ تـפּ رـا ﬤیْـﬤ!!! ˙·٠•●♥ارسالی زیبا از دوست عزیزم غزل جان♥●•٠·˙
+نوشته شده در پنجشنبه 08 فروردین 1392ساعت00:46توسط sodagar64 |
|
تو رفتی
سال ديگری رفت و همه می روند بی آنكه لحظه ای بيانديشند در درون تو چه درياهايی طغيان می كنند. همه می روند... ˙·٠•●♥ارسالی زیبا از دوست عزیزم غزل جان♥●•٠·˙
+نوشته شده در پنجشنبه 08 فروردین 1392ساعت00:32توسط sodagar64 |
|
گفتم تو شیرین منی گفتی تو فرهادی مگر گفتم خرابت می شوم گفتی تو آبادی مگر گفتم ندادی دل به من گفتی تو جان دادی مگر گفتم ز کویت می روم گفتی تو آزادی مگر گفتم فراموشت کنم گفتی تو در یادی مگر گفتم خاموشم سالها گفتی تو فریادی مگر
+نوشته شده در چهارشنبه 07 فروردین 1392ساعت20:35توسط sodagar64 |
|
جلسه ی محاکمه ی عشق برپا شده و قاضی این دادگاه عقل بود ؛ و عشقمحکوم بود به تبعید به دور ترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی ... قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق : ای چشم ، مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدنش را داشتی؟ ؛ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ ؛ و شما پاها که همیشه منتظر رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین باعشق مخالفید؟ همه ی اعضا روی برگرداندن و به نشان اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند. عقل رو به قلب گفت : دیدی؟ همه ی اعضا از عشق بیزارند ولی من متحیرم با وجود اینکه عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟ قلب نالید و گفت : من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود . در آن صورت تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار لحضه ی قبل را تکرار می کند ... اما دیگر برای گفتن این حرف ها دیر شده بود . حکم صادر شده و قابل اصلاح نبود ... در سکوت دادگاه ســرنــوشـــت عقل بر ما حکم سنگینی نوشت گفته شد دلداده ها از هــم جدا ای خدا نفرین بر این قانون زشت ارسالی توسط تینا
+نوشته شده در چهارشنبه 07 فروردین 1392ساعت17:53توسط sodagar64 |
|
” گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان راآغاز و پایانی نیست.“ (ویلیام شکسپیر) “Time is very slow for those who wait, very fast for those who are scared, very long for those who lament, very short for those who celebrate. But, for those who love, time is eternity" (William Shakespeare)
+نوشته شده در چهارشنبه 07 فروردین 1392ساعت17:37توسط sodagar64 |
|
چه شیرین است چشمهایت که در هر لحظه می خندد گهی بر شادمانیها گهی بر غصه می خندد شبیه شاپرکهایی به دور شمع میگردی از این سوز و از این چرخش به تو پروانه می خندد من از این نا مرادیها نرنجم تا تو را دارم به تو آنقدر محتاجم که هر بیچاره می خندد اسیر عشق گشتم من رهایی را نمی خواهم به این حبس آنقدر نازم که هر آزاده می خندد نثار خاک کوی تو کنم هر لحظه جانم را برای جان فشانی ها به من هر مرده می خندد من از عشق آنقذر مستم که لب بر جام می بستم به من ساقی از این مستی دوصد مستانه می خندد به دست خویش می آرم برون از سینه قلبم را به تو تقدیم میدارم که بر من خنده می خندد رکوعم را سجودم را قنوتم را تو میبینم شوم کافر از این پس من به من ابلیس می خندد الهی شکر میگویم که بر من دلبری دادی ولی دانم الهم نیز بر این شکرانه می خندد یکی یکدانه ای در دل تو را در سینه میکارم از این کشت و از این محصول به من هر دانه می خندد تویی در شعر من معنا تویی در بیت من خوانا چنان وصفت کنم در شعر که هر خواننده می خندد وصالت گر به دست آرم به بخت خویش میخندم بخندد گر به من عالم خودم بر خنده میخندم
+نوشته شده در چهارشنبه 07 فروردین 1392ساعت17:25توسط sodagar64 |
|
یادت گرامی حسین جان میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی … حسین پناهی خداوندا من نمیخواهم مثل حسین باشم چگونه بگویم عشقی که فقط غم دارد چگونه عشقیست مگر انسان رو از خاک درست نکردی ؟ پس چرا دلهایمان خاکی نیست !! چرا؟ چرا دلهایمان از سنگ شده !! شاید ایراد از اینکه ما هم فکر خدا بودن در نظر داریم!! و میخواهیم تنها بمونیم و زندگی برایمان بازیی بیش نیست البته مانده چه کسی در این بازی موفق میشه فقط مراقب باشید دلی رو نشکنید و به غرور اون شخص لطمه نزنید چون همه ی انسانها خصلت خوبی دارن زیاده خواهن همین!!! بازم یادت بخیر حسین جان |
About
به وبلاگ من خوش آمدید کانال ما در تلگرام حتما سر بزنید @Asheganehay1 @Statusfun
اسفند 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 تیر 1393 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 Authorsوحید SODAGARSpecificCategories
شعرهای آذری |