Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


˙·٠•●♥حس زیبا ♥●•٠·˙

همچـو نِـي مي نالـم از سوداي دل

آتـشـي در سـيـنه دارم جـاي دل

مـن که با هر داغ پيـدا سـاخـته ام

ســوخـتـم از داغ نــا پـيـداي دل

همچو موجم يک نفس آرام نيست

بس که طوفان زا بود درياي دل

دل اگـر از مـن گـريـزد واي مــن

غـم اگـر از دل گــريـزد واي دل

مــا ز رســوايـي بـلـنـد آوازه ايــم

نامور شد هر که شد رسواي دل

در ميان اشک نوميدي رهـيـسـت

خـنـدم از امـيــدواري هـــاي دل

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391ساعت20:13توسط sodagar64 | |

ای نشسته درخیال من، فراموشم مكن

     با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن

     زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن

   زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن

 می تراود تا شراب بوسه از جام لبت

     از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن

       دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار

         این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مكن

           چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مكش

              همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن

           این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

        هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن

+نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391ساعت20:02توسط sodagar64 | |

غير از اين داغ که در سينه سوزان دارم

چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم

اين همه خاطر آشفته و مجموعه ي رنج

يادگاريست کزآن زلف پريشان دارم

به هواداريت اي پاک نسيم سحري

شور و آشفتگي گرد بيابان دارم

مگذر اي خاطره ي او ز کنارم مگذر

موج بي ساحل اشکم سر طوفان دارم

خار خشکم مزن اي برق به جانم آتش

که هنوز آرزوي بوسه ي باران دارم

غنچه آسا نشوم خيره به خورشيد سحر

من که با عطر غمت سر به گريبان دارم

شمع سوزانم و روشن بود از آغازم

که من سوخته سامان چه به پايان دارم

ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب

وز گردش دوران سرو سامان مطلب

درمان طلبی درد تو افزون گردد

با درد بساز و هیچ درمان مطلب

+نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391ساعت22:48توسط sodagar64 | |

 ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟


ادامه مطلب...

+نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391ساعت22:37توسط sodagar64 | |

 اي فراق تو همه بي سر و ساماني من 

كه فناي توشد اين زندگي فاني من

سر زلف تو كه بر شانه من ريخت

چو بيد پريشان شد از اين پريشاني من

انقدر گريه پنهان به شبستان كردم 

كه عيان شد به همه، گريه پنهاني من

زورق زندگيم پر شده از بار گنه

 گو خدا را مددي، مرغ سليماني من

عقل مي خواست اتش بزند بستر احساسم را

غافل از درك منو خواب زمستاني من

اين همه سيل خزان كز نگهت ميريزد

ترسم اخر بشود باعث ويراني من

با چشم تو كه آغاز نمودم سفر عمر

چون چشم سياهت شده پايان من از اشك

من از اين راه به آفاق توان رفت 

اين است نصيب منو پيمان من از اشك

+نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391ساعت20:35توسط sodagar64 | |

 نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند 

دل من ای دل ديوانه من

كه می سوزی از اين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدا را بس كن اين ديوانگی ها

+نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391ساعت20:23توسط sodagar64 | |

 

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است، غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

واژه خسته که یک روز کبوتر شد و رفت

+نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391ساعت12:40توسط sodagar64 | |

 
بوس لب:عاشق بودن

بوس
 گردن
:نیاز داشتن

بوس صورت
:دوست داشتن

بوس
 بازو
:شوخی کردن

بوس 
پیشانی
:آرامش دادن

تو کدومشو به من میدی !!!؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت12:28توسط sodagar64 | |

دلگیرم از تمام الفبای بی کسی....

 

به خصوص این پنج حرف :

 

*** فاصله ***

+نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت12:25توسط sodagar64 | |

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند 1391ساعت12:24توسط sodagar64 | |

صفحه قبل1...3334353637...103صفحه بعد